موبد آتشگه خاموش

زندگانی شعله میخواهد

مجلس ضربت زدن

.

.

.

تقريبا  ترم دوم دانشگاه بود كه اولين بار يكي از نمايشنامه هاي بهرام بيضايي رو خوندم

معروفترينش بود : مرگ يزدگرد

حالا بماند كه چقدر كيفور شدم

و همين كيفور شدن باعث شد تو نمايشگاه كتاب همون سالها

تا اونجا كه جيب مبارك اجازه داد همه ي كاراي بيضايي رو خريدم و خوندم و بعدم شوهرشون دادم

توضيح : بخشيش بخاطر دستو ودلبازيم بود و بخشيش به اين علت بود كه كتابخونه م جا نداره !!!ه

-خب كه چي؟

-الان ميگم !!!ه

و الان كه يه مرور كلي به نمايشنامه ها و فيلمنامه هاش ميكنم مي بينم

چقدر بعضيا خفنن

يا يه  جور ديگه بگم : چقدر يه آدم مي تونه به نگاه هنري خودش عمق بده

و تازه

ميبيني چقدر نگاهت تا قبل از خوندن بعضي كتابا خام بوده

.

.

..

ديشب همين طور كه مستغرق درس خوندن بودم لازم شد برم سراغ كتابخونه م

نمي دونم چي شد كه دست و دلم رفت سمت نمايشنامه ي  مجلس ضربت زدن

قبلا يه بار خونده بودمش

و چون مزه ش هنوز زير دندون دلم مونده بود ؛دوباره خوندمش

عجب چيزيه !!!ه

.

.

.

خلاصه ش اينه كه يه گروه تئاتر ميخواد شب ضربت خوردن امام علي عليه السلام رو اجرا كنه

و نويسنده و كارگردان و بازيگرا هم شخصيت هاي نمايشنامه هستند

گره ي داستان اينه كه  نويسنده و كارگردان نمي تونن ( بر طبق قوانين ) نمايشنامه اي رو بنويسن و اجرا كنن كه يه نفر نقش امام علي رو توش بازي كنه

و بايد نمايشنامه جوري رقم بخوره كه امام علي رو صحنه ي نمايش نباشه

.

.

.

.

بقيه شو خودتون بخونين

خيلي خفن بود

.

.يه جايي ش نويسنده به كارگردان ميگه : ( به مضمون )ه

خب اگه ما اونو از نمايش حذف كنيم، آيا خودمون هم در كشتن ش سهيم نيستيم؟

.

.

.

و در نهايت

وقتي ابن مجلم ملعون

ضربه رو به فرق سر امام علي عليه السلام وارد كرده بود

و در لحظه اي كه داشتن از مسجد كوفه كشون كشون مياوردنش بيرون ؛ اين جملاتو ميگه : ( به مضمون)ه

درسته من خود شقاوتم

و شما آينه ي نيكويي

ولي همين نيكويي سبب حذف شما از صحنه هاي آينده خواهد شد!!!ه

و هميشه من و شقاوتم زير نور  صحنه خواهيم ماند

آري صحنه هاي آينده

از ابن ملجم پر خواهد بود از علي خالي !!!ه

.

.

.

.

.

.

.

خوش بحال اونايي كه لذت اولين بار خوندن اين نمايشنامه نصيب شون ميشه

پينوشت:ه

ببخشيد طولاني شد

November 26, 2009 Posted by موبد | تئاتر, دلبخاهي | | 3 Comments

كمك هاي اوليه

زنده مانده بودم

با اينكه

قلبم نمي تپيد!!!ه

.

زيرا بجاي قلب

تلفن همراه

در جيب چپ پيراهنم

داشت ميلرزيد!!!ه

.

تو بودي!!!ه

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

موبد

November 21, 2009 Posted by موبد | شعر | | 12 Comments

صعود آزاد!!!ه

به ترتيب شماره

روي صندلي هامان نشستيم

كمر بندها را

بستيم

آماده ي پرواز!!!ه

.

من اما در دلم سوداي پرواز تو را دارم

خوشا پرواز تو !ه

خوشا پرواز تو !ه

كه حتي

برج مراقبت نيز

لحظه اي

مراقبت نيست!!!ه

.

.

.

موبد

.

.

.

پست مريم بانو باعث شد اين پست رو بفرستم

November 19, 2009 Posted by موبد | شعر | | 13 Comments

اميد من يا اميد تو؟

.

.

.

از مجله ي كيهان كاريكاتور پيچوندمش

شماره اي كه مربوط بود به بهمن و اسفند87

اون  شماره ش خيلي كاراي قوي اي توش بود

November 18, 2009 Posted by موبد | عکسها, نقاشي | | 11 Comments

افتاده بر خاك

شكار

دوان دوان

بسويم مي آيي

.

كنارم كه مي رسي

می نشینی و نبضم را

با اضطراب میگیری

گره از پيشاني ات باز ميشود

لبخندت مي آيد

.

مرا اينبار

زنده شكار كرده اي!!!ه

.

.

.

.

.

.

موبد

.

.

.

پ ن :ه

عكس مربوط به فيلم گرگ و ميشه

و ربطش به شعر فقط  شكليه

و اينكه

فيلم گرگ و ميش حرف نداشت

November 12, 2009 Posted by موبد | شعر | | 16 Comments

مدرسه ي حـُــر؛ مدرسه ي خانم غفاري ؛ مدرسه ي هميشه

مدرسه حرمدرسه حر 1مدرسه حر 2مدرسه حر 3مدرسه حر 4مدرسه حر 5

.

دوشنبه 12 آبان 1388 بود.

با محمدرضا و پيمان داشتيم ميرفتيم دنبال ناصر.

كجا؟

طرفاي تهرانپارس و خيابون فرجام.

.

.

تو ماشين بوديم كه يهو از جلوي كوچه ي مدرسه سابق من رد شديم.

اينجا بود كه فيل بنده به طرز خجالت آوري ياد هندوستان موعود خودش افتاد.

خب البته پست اخير رز سياه هم در اين قضيه بي اثر نبود!!!ه

.

.

پيمان بزن رو ترمز!!!ه

.

.

سرتونو درد نيارم

دوربينو برداشتمو رفتم تو مدرسه

.

مدرسه اي كه سال هاي اول و دوم ابتدايي رو اونجا گذرونده بودم

و بعبارت ديگه : اين مدرسه نقطه ي شروع تحصيلات رسمي من بود!!! چه هيجان انگيز!!!ه

(توضيح : بعد از اينكه كلاس دوم من تموم شد ؛ ما از تهرانپارس رفتيم و ساكن جنت آباد شديم و ديگه من نتونستم مدرسه  ي مهربونمو ببينم)ه

.

بارون هم ميومد!!!

بس گوارا بود باران!!!ه

به ! چه زيبا بود باران !!!!

.

.

يكراس رفتم دفتر مدير

قصه رو براش گفتم و بهش توضيح دادم كه بلاگي هست و موبدي و … ه

اونم دمش گرم

چراغ سبز نشون  داد!!!ه

.

.

.

من بودم و

يه دوربين با باطري هاي فول شارژ و

يه دنيا نوستالژي

يه دنيا كودكي و شوق

يه دنيا عشق

و يه دنيا پر از ياد خانم غفـــــــــــــــــــــــــــــاري!!!ه

.

.

بارون هم بود !!!

بس گوارا بود باران !!!ه

به چه زيبا بود باران!!!ه

.

..

.

واااي!!!ه

خانم غفاري!!!ه

معلم مهربون و دوس داشتني سال اول ابتدايي م

خدا كنه هر جا هست سلامت باشه

مي خوام بدونه خيلي خيلي خيلي خيلي خيلي  دوسش داشتم و دارم

بعضي آدما

تكرار نمي شن

ستاره ميشن

تا ابد

تا مغز استخووون آدم

.

.

.

يادش بخير

وقتي كلاس اولم تموم شد

نمي خواستم برم دوم

.

بس كه محبتاي خانم غفاري منو جــَــلد خودش كرده بود

چقدر گريه كردم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!ه

اسيرش بودم!!!ه

.

.

.

بابام كلي باهام حرف زد تا قانعم كنه كه بايس برم دوم!!ه

ولي من

همچنان تو كار آبغوره بودم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!ه

.

.

.

روز كلاس بندي سال دوم

عجب روز بدي بود

وقتي ديدمش

دويدم سمتش

گريه م گرفته بود

ازم قول گرفت هميشه تا آخر عمر خوب درس بخونم

.

.

الان حدود 15 سال از اون روزا ميگذره

و من

جز خانم غفاري

چيزي به ذهنم نمياد

وقتي واژه ي معلم رو ميشنوم

.

.

بس  گوارا بود باران!!!ه

به چه زيبا بود باران!!!ه

.

.

.

.

پي نوشت : ه

ببخشيد اگه بي نظم نوشتم

به نوشتن پستاي بلند عادت ندارم

November 11, 2009 Posted by موبد | رفقا, عکسها | | 18 Comments

گواهينامه نارندگي!!!ه

بالاخره بعد از دوبار مردود شدن

در بار سوم

قـــبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــول شدم!!!ه

شمام ديگه سرتو تو محل بيگير بالا!!!ه

November 7, 2009 Posted by موبد | مینیمال | | 24 Comments

حکم تیر ؛حکم تـبر

هر طرف نگاه میکنم

صف کشیده اند

پلیس های ضد شورش

 

جرم ما اینست

که درختان همیشه سبز را

وقتی باور کرده ایم

که حکم  تیر

و تبر

با هم صادر شده است

 

جرم ما اینست

که چیزی بیشتر از خس و خاشاک

هستیم

و رسالتمان

به دفتر چه ی کنکور و

آگهی استخدام

سر فرو نمی آورد

 

به سراغ درس و مشق باید رفت

چراغ مطالعه را

باید روشن کرد

هر چند

روی میز تحریرم

پلیس های ضد شورش

پیشانی ا م را

نشانه رفته اند

 

همچنان باید

نقاشی کشید

با اینکه

در جعبه ی مداد های رنگی

پلیس ضد شورش کمین کرده است

 

باید سبز بود

حالا که

در خیابان

بجای درخت

پلیس ضد شورش کاشته اند

 

و باید سرود

چراکه

با همین شعر

پای پلیس ضد شورش

به دفتر شعرم

باز شده است

.

.

.

تقدیم به محسن

دوستی که

 با او

به این روزها

می خندم

 

 

November 5, 2009 Posted by موبد | شعر | | 10 Comments

ماه

در آن شام مهتاب

ماه بالای سر تنهایی ست!!!ه

.

.

.

.

.

کاری از موبد

تکنیک:آبرنگ

پ ن : هدیه دادمش رفت !!!ه

 

November 1, 2009 Posted by موبد | نقاشي | | 9 Comments

آناهيتا

آناهيتا

خوش داشتيم كار فانتزي از آب در آيد

نمي دانيم شد

يا نشد!!؟؟؟

.

.

كاري از موبد

تكتيك : ذغال،مداد كنته  و پاك كن

October 28, 2009 Posted by موبد | نقاشي | | 18 Comments